<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title><![CDATA[(¯`·. شب بلورین .·`¯)]]></title>
		<link>http://shabe-boloorin.blogsky.com</link>
		<description><![CDATA[از آن شب مب گویم ... &nbsp;&nbsp;&nbsp;از آن شب بارانی که قلبم را همچون بلوری شکسته در دستان خود دیدم ...]]></description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title><![CDATA[*** روز مادر مبارک ***]]></title>
					<link>http://shabe-boloorin.blogsky.com/1387/04/03/post-109/</link>
					<description><![CDATA[<P align=center><FONT color=#ff6666 size=6></FONT>&nbsp;</P>
<P align=center><FONT color=#ff6666 size=6></FONT>&nbsp;</P>
<P align=center><FONT color=#ff6666 size=6>روز مادر</FONT></P>
<P align=center>&nbsp;به همه </P>
<P align=center><FONT color=#66ff99 size=5><STRONG>مادرای گل </STRONG></FONT></P>
<P align=center>که ما <STRONG><FONT size=3>کوچولوها</FONT></STRONG> رو </P>
<P align=center>تحمل می کنن </P>
<P align=center><FONT color=#ffff00 size=7><STRONG>مبارک</STRONG></FONT></P>
<P align=center><STRONG><FONT color=#ffff00 size=7></FONT></STRONG>&nbsp;</P>
<P align=center><STRONG><FONT color=#ffff00 size=7></FONT></STRONG>&nbsp;</P>]]></description>
					<pubDate>Mon, 23 Jun 2008 16:54:53 GMT</pubDate>
					<comments>http://shabe-boloorin.blogsky.com/Comments.bs?PostID=109</comments>
          <guid>http://shabe-boloorin.blogsky.com/1387/04/03/post-109/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[خدا همه رفتگان رو رحمت کنه و بیامرزه ان شاء الله]]></title>
					<link>http://shabe-boloorin.blogsky.com/1387/03/18/post-108/</link>
					<description><![CDATA[<P>سلام</P>
<P>من دیشب امدم تهران و امروز دارم برمیگردم ...</P>
<P>هیچ وقت دوست نداشتم برای عرض تسلیت مامور شم</P>
<P>&nbsp;</P>
<P>چند روز پیش خانواده بهترین دوست خدمتیم برای دیدن تنها پسرشون با ماشین شخصیشون&nbsp;راهی اصفهان میشن که به این بهانه با هم اصفهان رو بگردن و از این تعطیلات نهایت استفاده رو بکنن...</P>
<P>وا.......ی ...</P>
<P>&nbsp;</P>
<P>من و رضا دوستم روز اتفاق مرخصی گرفته بودیم که با هم به استقبال خانواده رضا بریم و من ازونا جدا شم تا رضا با خانوادش به گردش برن ...</P>
<P>هنوز از هیچی خبر نداشتیم</P>
<P>رضا ساعت ۷ صبح زنگ زد به پدرش ...</P>
<P>پدرش گوشیو برداشت و با نهایت خوشحالی داد زد که ...</P>
<P>پسرم ما داریم میایم ؛ تو جاده ایم و تا ۲ ساعت دیگه میرسیم...</P>
<P>وای که رضا چقدر خوشحال بود؛ منم خیلی خوشحال بودم.</P>
<P>خیالش راحت شد و گفت مواظب خودتون باشید و خداحافظی کرد.</P>
<P>بعد به من گفت: میلاد بریم بگردیم و خوش بگذرونیم تا ۲ ساعت دیگه که میان...</P>
<P>رفتیم جای همیشگی؛ سی و سه پل - کنار زاینده رود</P>
<P>تازه لجنهای ته رودخانه رو کشیده بودن ؛ آبش زلال و انعکاس تصویر درختای سبز و اون فضای زیبا تو آب&nbsp;،&nbsp;زاینده رود رو خیلی زیباتر کرده بود. سبزی آب آرامش بخش بود.</P>
<P>هردومون نشسته بودیم لب سی و سه پل و پاهامونو انداخته بودیم پایین ...</P>
<P>هردو خیلی آروم به روبرو نگاه میکردیم و هرچی میگذشت آرومتر میشدیم.</P>
<P>وقتی به خودمون اومدیم که متوجه شدیم خانمی از پشت داره ازمون ساعت میپرسه ...</P>
<P>رضا ساعت نداشت برای همین من نگاهی به ساعتم انداختم و ...</P>
<P>با صدای بلند داد زدم رضا ساعت نه شده......</P>
<P>یکدفعه طوری از جامون بلند شدیم که اون خانم پا به فرار گذاشت و من و رضا دوباره افتادیم</P>
<P>تازه فهمیدیم که پامون ۲ ساعت تموم&nbsp;اون پایین بی حرکت خشک شده و نیاز به یکم روغن کاری داره.</P>
<P>یکم نشستیم و&nbsp;با سرعت دویدیم&nbsp;به سمت خیابون تا به خانواده رضا زنگ بزنیم.</P>
<P>واااای</P>
<P>زنگ زدیم</P>
<P>بعد از یکم سکوت ؛ گفت : مشترک مورد نظر در دسترس نمیباشد.</P>
<P>۳ بار رضا گرفت و ۲ بار من اما هربار همینو گفت</P>
<P>رضا یکم نگران شد اما به هیچ وجه نمیخواست بد به دلش راه بده چون مطمئن بود باباش راننده خوبیه</P>
<P>تقریبا ۳-۴ بار هر ۲۰ دقیقه یکبار زنگ زدیم تا اینکه دفعه آخر گفت: دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد.</P>
<P>رضا گفت ای بابا اینام که شارژ تموم کردن</P>
<P>شاید رضا نگران بود و نشون نمیداد که مطمئنم همینطور بود</P>
<P>اما من خیلی نگران بودم که گفتم زنگ بزن پادگان ببین شاید اونا زنگ زده باشن و گفته باشن کجان.</P>
<P>خلاصه تقریبا ۴ بار زنگ زدیم تا ساعت ۱۱ اما همچنان گوشیها خاموش بود و هیچ تماسی با پادگان نگرفته بودند.</P>
<P>گفتم زنگ بزن فامیلاتون شاید بدونن.</P>
<P>مثلا زنگ بزن به فامیل دامادتون (آخه مسافرا ۴ نفر بودن ؛ مادر پدر خواهر و داماد رضا)</P>
<P>رضا گفت شمارشونو ندارم اما زنگ زد به عمو و دایی و عمه و ...</P>
<P>از ۳ تماس ۲ تماس رو جواب ندادند</P>
<P>خونه عمو و عمه رضا کسی&nbsp;نبود ، من مطمئن شده بودم که یه چیزی شده.</P>
<P>اما دعا میکردم که خدا کنه این حس دروغ باشه</P>
<P>دایی رضا گوشی و برداشت و بعد از اینکه کلی احوال رضا رو پرسیدن بهش گفتن بابااینا تو راه وقتی دیدن جاده شلوغه و بستست برگشتن سمت تهران اما شارژ ندارن.</P>
<P>رضا عادت داره حرفی که تو گوشی میشنوه تکرار میکنه</P>
<P>منم شنیدم که رفتن تهران خیالم راحت شد</P>
<P>و رضا گوشیو گذاشت و در حالی که خیلی ناراحت بود گفت بزن بریم نمیان ...</P>
<P>تقریبا تا ساعت ۶ بعد از ظهر چندین بار زنگ زدیم خونه رضا اینا اما کسی بر نمیداشت</P>
<P>رضا هیچی نمیگفت فقط میگفت چرا این نامردا خودشون یه زنگ نمیزنن به من بگن که سر کارم گذاشتن.</P>
<P>برگشتیم پادگان و تماسهای فامیلای رضا و عموهاش به رضا شروع شد.</P>
<P>عموی رضا بهش گفت ما یه کاری داریم تو اصفهان اومدیم اینجا</P>
<P>گفتیم بیایم ببینیمت</P>
<P>رضا گفت فردا زنگ بزنین پادگان از فرمانده مرخصی بگیرین برای من تا تا همدیگرو یه جایی ببینیم.</P>
<P>من فردا افسر نگهبان بودم و ساعت ۹ باید میرفتم بازدید نگهبانی ، پس با رضا نمیتونستم برم بیرون</P>
<P>فردا صبح چون یه روز تعطیل بود همه دیر بیدار شدیم</P>
<P>رضا هم فکر کنم مثل من خوب خوابید چون تختش کنار منه</P>
<P>ساعت ۷ تلفن زنگ زد و من گوشیو برداشتم</P>
<P>گفتن میتونم با آقای رضا ... صحبت کنم؟</P>
<P>انگار از موبایل زنگ میزد خیلی سر و صدا تو گوشی بود.</P>
<P>گفتم خوابن ، بیدارشون کنم</P>
<P>خیلی تند و با لحن خاصی بهم گفت: آره</P>
<P>رفتم بیدارش کردم و رفت سمت تلفن و تقریبا ۳ دقیقه حرف زدن و اومد نشست رو تخت من کنار من</P>
<P>گفت دایمو عموم اومدن اصفهان میخوان با هم بریم بگردیم</P>
<P>هیچی نگفتم</P>
<P>واقعا عصبی شده بودم که چرا رضا نگران نیست</P>
<P>چرا نمیگه که چرا مامان و بابا از دیروز بهش زنگ نزدن و حالا داییو عموش اومدن اینجا ؟</P>
<P>هیچی نگفتم و لباسامو پوشیدم و رفتم سمت میز ناهار خوری و داد زدم گفتم پاشید صبحونه دیگه چقدر میخوابید ...</P>
<P>صبحانه رو با رضا خوردیم و رضا تیغ اصلاحشو برداشت و رفت سرویس تا به قول خودش خوشتیپ کنه</P>
<P>منم آماده شدم برای بازدید نگهبانی و به رضا گفتم ایشالا بهت خوش بگذره.</P>
<P>من رفتم بازدید ساعت ۹:۳۰ برگشتم و دیدم رضا نیست</P>
<P>بچه ها داشتن آسایشگاه رو مثل هر روز&nbsp;نظافت می کردن منم رفتم که دبه آب رو پر کنم برای کمک</P>
<P>دبه آب رو پر کردم و وقتی برگشتم دیدم همه دور هم جمع شدن و دارن با تعجب با هم حرف میزنن</P>
<P>ناخوداگاه دبه آب رو انداختم و رفتم سمت بچه ها</P>
<P>کنجکاو شدم که بدونم موضوع چیه</P>
<P>اما همینجوری که نزدیکشون میشدم همه تو یک لحظه کوچیک به من نگاه کردن و سرشون و انداختن پایین.</P>
<P>وای وای وای</P>
<P>دیگه اعصابم واقعا خورد شده بود</P>
<P>رومو کردم به وحید دوستم (ما سه نفر بودیم که از تهران به اون مرکز اومده بودیم) من و وحید و رضا</P>
<P>همینجوری که وحیدو نگاه میکردم متوجه رنگ پوستش شدم و دیدم که داره سرخ میشه</P>
<P>بعد بغضش ترکید و زد زیر گریه یه گریه مردونه</P>
<P>اول فکر میکردم برای من اتفاقی افتاده</P>
<P>ترسیده بودم</P>
<P>چون فقط من از موضوع بی خبر بودم</P>
<P>بعد هول شده بودم و گفتم چی شده چی شده؟</P>
<P>دقیقا یادم نیست کی گفت اما شنیدم که گفتن خانواده رضا وقتی داشتن میومدن اصفهان تو راه تصادف کردن و پدرش فوت کرده</P>
<P>وااااای</P>
<P>وا...............ی</P>
<P>چند دقیقه طول کشید که متوجه حرفش بشم</P>
<P>بعد به تنها چیزی که فکر میکردم رضای بیچاره بود</P>
<P>تنها پسر خانواده که تا الان از فوت پدرش بی خبر بوده و ازین به بعد چی میشه</P>
<P>تا نشستم رو تختم دراز کشیدم و بغض کرده بودم بعد متوجه شدم که کسی صدام میکنه</P>
<P>چهره وحید رو دیدم که صورتش خیسه و داره میترکه</P>
<P>حرف نمیزد و فقط به تلفن اشاره می کرد</P>
<P>فهمیدم که تلفن با من کار داره</P>
<P>اصلا حوصله صحبت کردن با تلفن رو نداشتم</P>
<P>خدااااااااااااا</P>
<P>گوشیو برداشتم و دیدم رضا پشت خطه</P>
<P>به سختی خودم و کنترل کردم</P>
<P>از لحنش فهمیدم که خیلی خوشحاله و هنوز هیچی نمیدونه</P>
<P>منم وانمود کردم که خوشحالم و باهاش حرف زدم</P>
<P>بهم می گفت:</P>
<P>میلا....................د</P>
<P>۱۰ روز بهم مرخصی دادن که با دایمینا بریم بگردیم؛ نبود ۱۰ روز؟!</P>
<P>فقط سکوت کردم و گفتم ایشالا بهت خوش بگذره</P>
<P>بعد گوشیو گذاشتم و بغضم ترکید</P>
<P>هرچقدر که توان داشتم به حال&nbsp;بهترین دوست خدمتم گریستم و فقط به خوشحالی پشت تلفنش فکر میکردم</P>
<P>بعد متوجه شدم که رضا نه تنها پدرشو از دست داده بلکه مادرش و خواهرشو دامادش هم با وضع وخیم تو بیمارستان بسترین.</P>
<P>حالم خیلی بد بود</P>
<P>کل شبو نخوابیدیم</P>
<P>فردا صبح فرماندمون منو تو یه عمل انجام شده قرار داد</P>
<P>یه برگه مرخصی ۲ روزه تهران بهم داد و گفت چون تو نزدیکترین دوست رضایی برو تهران و از طرف همه بچه ها بهش تسلیت بگو و یه پارچه مشکی از طرف مرکز براش ببر</P>
<P>پیش خودم گفتم خدایا</P>
<P>اون لحظه که رضا منو میبینه چیکار میکنه</P>
<P>وسایلمو جمع کردمو راهی شدم</P>
<P>فقط اینو میگم که رضا با دیدن من تو مجلس ختم پدرش بغضش ترکید و حسابی باهام دردودل کرد</P>
<P>بیاید برای شادی روح پدر رضا و شفا و سلامتی و صبر برای&nbsp;مادر و خواهر و دامادشون دعا کنیم.</P>
<P>&nbsp;</P>
<P>&nbsp;</P>
<P>خانواده داغدار و همرزم عزیز ؛ جناب سروان رضا ...</P>
<P>مصیبت جانسوز و جبران ناپذیر وارده را تسلیت عرض نموده ، برای آن مرحوم طلب مغفرت و برای بازماندگان صبر و شکیبایی خواهانیم.</P>
<P align=left>از طرف پرسنل مرکز بهینه سازی ارتش جمهوری اسلامی ایران</P>
<P align=left>و وبلاگ شب بلورین</P>]]></description>
					<pubDate>Sat, 7 Jun 2008 15:52:01 GMT</pubDate>
					<comments>http://shabe-boloorin.blogsky.com/Comments.bs?PostID=108</comments>
          <guid>http://shabe-boloorin.blogsky.com/1387/03/18/post-108/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[سلا..............م]]></title>
					<link>http://shabe-boloorin.blogsky.com/1387/03/05/post-107/</link>
					<description><![CDATA[<P>دوستای گلم سلام</P>
<P>الان چند ساعت مرخصی شهری گرفتم که هم اصفهان رو بگردم هم یه سری به وب بزنم</P>
<P>آخ که این اصفهان چقدر قشنگه ...</P>
<P>شدم ۳ ماه خدمت</P>
<P>اینجا به دلایلی خدمت ۱۸ ماهه به جای ۲۰ ماه</P>
<P>یگان من یگان پست و مهندسیه و</P>
<P>مسئولیت من تو اینجا کنترل و طراحی مخابرات و برقه</P>
<P>فعلا که به من خیلی خوش میگذره (جای شما خالی!!! )</P>
<P>دلم برای تهران تنگ شده..................</P>
<P>خوب دیگه زیاد وقت بداهه نویسی ندارم</P>
<P>باید برم</P>
<P>همه موفق و پیروز باشید.</P>
<P>تا مرخصی بعد !</P>]]></description>
					<pubDate>Sun, 25 May 2008 18:36:03 GMT</pubDate>
					<comments>http://shabe-boloorin.blogsky.com/Comments.bs?PostID=107</comments>
          <guid>http://shabe-boloorin.blogsky.com/1387/03/05/post-107/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[بی احساس]]></title>
					<link>http://shabe-boloorin.blogsky.com/1387/02/12/post-106/</link>
					<description><![CDATA[<P>احساس من بازی نبود</P>
<P>که تو باهاش بازی کنی</P>
<P>بی احساس</P>
<P>&nbsp;</P>
<P>با یه مشت حرفای دروغ</P>
<P>دل منو راضی کنی ...</P>
<P>بی احساس</P>
<P>&nbsp;</P>
<P>بعضی حرفا چقدر قشنگه و به دل آدم میشینه&nbsp;...</P>
<P>&nbsp;</P>
<P>من&nbsp;برای ادامه خدمت فردا صبح زود میرم اصفهان</P>
<P>نمیدونم دیگه میشه بنویسم یا نه</P>
<P>&nbsp;</P>
<P>فقط یه حرف دارم</P>
<P>فراموش شدگان فراموش کنندگان را هرگز فراموش نخواهند کرد ...</P>
<P>دل سنگ آهنین خیلی زیاد شده و دل صاف بی ریا کم یاب ...</P>
<P>&nbsp;</P>
<P>به امید دیدار ...</P>]]></description>
					<pubDate>Thu, 1 May 2008 17:38:20 GMT</pubDate>
					<comments>http://shabe-boloorin.blogsky.com/Comments.bs?PostID=106</comments>
          <guid>http://shabe-boloorin.blogsky.com/1387/02/12/post-106/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[با هرکه هستی با من باش]]></title>
					<link>http://shabe-boloorin.blogsky.com/1387/02/08/post-105/</link>
					<description><![CDATA[<P>تو آنجا و من اینجا</P>
<P>تو با او و من تنها</P>
<P>می دانم</P>
<P>تو هم تنهایی</P>
<P>تنهاتر ز من</P>
<P>اما</P>
<P>خدا میداند که تنهایی من</P>
<P>چه غمهایی در خود دارد</P>
<P>غم نبودن تو</P>
<P>غم بودن تو</P>
<P>نبودنت زمن و بودنت ز او</P>
<P>هرکجا هستی باش</P>
<P>هرکه هستی با من باش</P>]]></description>
					<pubDate>Sun, 27 Apr 2008 23:48:39 GMT</pubDate>
					<comments>http://shabe-boloorin.blogsky.com/Comments.bs?PostID=105</comments>
          <guid>http://shabe-boloorin.blogsky.com/1387/02/08/post-105/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[شب بلورین از لیست فیلتر مخابرات خارج شد.]]></title>
					<link>http://shabe-boloorin.blogsky.com/1387/02/06/post-104/</link>
					<description><![CDATA[<P>سلام دوستای خوبم</P>
<P>امیدوارم همه خوب باشین</P>
<P>بالاخره بعد از کلی نامه بازی و ...</P>
<P>شب بلورین آزاد شد</P>
<P>اما به شرطی که درش از جملاتی&nbsp;مضمون بی قراری و عشق آتشین و خدمت سربازی خبری نباشه !!!</P>
<P>عجب</P>
<P>ما ازین چیزا تو وبمون نوشته بودیم؟</P>
<P>بی قراری چی هست اصلاً؟</P>
<P>عشق آتشین؟</P>
<P>بابا ایول ...</P>
<P>حالا خدمت و قبول دارم</P>
<P>به هر حال</P>
<P>من آموزشیم تموم شد</P>
<P>ستوان ۲ شدم</P>
<P>باقی خدمتمو میرم اصفهان</P>
<P>سلام اصفهان</P>
<P>سلام دوستای اصفهانی (تا حالا که نداشتم)</P>
<P>همه دوستام (بالا و پایین لیست) افتادن مشهد</P>
<P>اما من افتادم اصفهان</P>
<P>خدارو شکر</P>
<P>التماس دعا</P>]]></description>
					<pubDate>Fri, 25 Apr 2008 22:11:42 GMT</pubDate>
					<comments>http://shabe-boloorin.blogsky.com/Comments.bs?PostID=104</comments>
          <guid>http://shabe-boloorin.blogsky.com/1387/02/06/post-104/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[سال نو مبارک]]></title>
					<link>http://shabe-boloorin.blogsky.com/1387/01/02/post-103/</link>
					<description><![CDATA[<P>&nbsp;</P>
<P>سلا................................م<BR>من اومدم</P>
<P>تو همین چند روز از اردوگاه و پادگان و تیر اندازی و رژه کلی خاطره دارم بگم<BR>اما چه کنم که روز اول ازمون امضاء و اثر انگشت گرفتند که اگه وبلاگ داریم خاطرات سربازی رو ننویسیم!!!<BR>آخه می ترسن ملت فراری شن و نرن سربازی!<BR>آره خلاصه!<BR>رفتیم روز اول تختامونو مشخص کردن و گفتن برین برای خودتون<BR>مام نشستیم رو تختمون که یهو سر گروهبان اومد و داااااد زد که بشمور 3 همه تو کوریدور به خط میشن<BR>گفت<BR>بشمور<BR>1<BR>بشمور<BR>2<BR>"هممون منتظر بودیم 3 رو بگه بعد دست به کار شیم"!!!<BR>یهو داد زد<BR>مگه با شما نیستـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم؟<BR>آی کیو ها<BR>بشمور 3 یعنی 3 شماره وقت دارین کاری که دستوره انجام بدین ... !!!<BR>یهو همدیگرو میدیدیم که اینور و اونور میدویم تا به در آسایشگاه و بعد کوریدور برسیم<BR>خلاصه طی تکرار 7 یا 8 بار دستور بشمور 3 ما تو کوریدور به خط شدیم<BR>آخ که چقدر خندیدیم<BR>بعد به عنوان تنبیه بشمور3 سر گروهبان بشین و پاشو داد<BR>واااااااااااااااااااااااای<BR>هنوز دارم می خندم<BR>میگفت بشینن ...<BR>ملت دستاشونو میگرفتن به زانوشونو خم میشدنو با یه کلمه ای شبیه آخیش طی 10-15 ثانیه مینشستیم<BR>واااااااااااااااااااااای<BR>الان دارم از خنده روده بر میشم<BR>گفت برپا ...<BR>تازه فهمیدیم که تنبیه بشین پاشو داده<BR>یهو همه گفتن اوه اوه اوه بشین پاشوه<BR>آخ انقدر خندیدیما<BR>سر گروهبان گفت بخندین<BR>بخندین<BR>من از شما ارتش میسازم<BR>اینجا ارتشه<BR>با کسی شوخی نداره<BR>جالب این بود که سر گروهبان تازه به گردان اومده بود و نمیدونست که ما سرباز صفر نیستیم و درجش از درجه ما بعد از آموزشی کمتره<BR>"اونقدر خنگ بود که از باند قرمز کنار شلوارمون یا اون هشت گنده قرمز روی فرنچمونم نفهمید"<BR>وقتی فرمانده گردان اومد تو کوریدور و دید سر گروهبان وظیفه داره مارو تنبیه میکنه<BR>آخ آخ<BR>بیچاره سر گرهبان<BR>فرمانده بهش گفت:<BR>سر گروهبان<BR>خاک بر سرت<BR>3 روز اضاف<BR>بشین<BR>برپا<BR>بشین<BR>برپا<BR>...</P>
<P>اولش ما همه خندیدیم<BR>بعد تازه فهمیدیم که ارتش واقعی این نبود که فکر میکردیم بلکه چیزی بود که میبینیم<BR>کوبیدن و خورد کردن زیر دست یا درجه پایین جلوی اونهمه آدم تازه وارد برای جذب بچه ها</P>
<P>کاش تنبیه میشدیم و فرمانده نمیومد<BR>کاش غذاهای پادگان بهتر از این بود و یکم نمک توش میریختن و برنجش مثل کوفته برنجی نبود<BR>کاش من قدم بلند نبود که مجبور نشم تو صف رژه نفر اول باشم<BR>کاش موقع تقسیم یه ردیف اونرتر وایمیستادم که الان مجبور نشم به عنوان تکاور صبحا 3 دور دور پادگان بدوم<BR>کاش موقع تیر اندازی نشونه گیری نمیکردم و دیمی تیراندازی میکردم که زیر چشم بادمجون سبز نشه<BR>کاش این دوره آموزشی زودتر تموم شه که مام بتونیم برا خودمون آقایی کنیم<BR>کاش خوب تموم شه</P>
<P>بگذریم</P>
<P>بابا چه خبر شده این وبلاگ ما<BR>تا میبینین یه دختر داره مینویسه همه رو سرش خراب میشین؟<BR>ای نامردا<BR>به این میگن تبعیض نژادی!!!<BR>چرا اینهمه آمار وبلاگ رفته بالا؟<BR>نامردا منتظر بودین من برم بعد همه بیاید؟<BR>یعنی من اینقدر بد مینویسم؟</P>
<P>یه گله از بعضیا که برام آف گذاشتن<BR>یه تشکر آبدار از اونیکی بعضیا که حسابی آف گذاشتن!!<BR>مرسی از همه دوستای باحال بهاری<BR>راستی گفتم بهار<BR>با کمی تأخیر</P>
<P align=center><BR><FONT face="times new roman, times, serif" color=#ff0000 size=7><STRONG>سال نو مبارک</STRONG></FONT></P>
<P align=center><STRONG><FONT face="Times New Roman" color=#ff0000 size=7></FONT></STRONG>&nbsp;</P>
<P>یه روز میشه تنها میشی<BR>یه ساز بی کوک میشی</P>
<P>یه ستاره تو آسمون<BR>یه آتیش زیر بارون</P>
<P>تنها نرو به باغ گل<BR>بیا با هم بشیم یه گل<BR>غنچه بشیم تا دسته گل</P>
<P>بهار بشیم تا زمستون<BR>آتیش بشیم زیر بارون<BR>با هم بریم به آسمون</P>
<P>&nbsp;</P>
<P>&nbsp;</P>
<P align=left>میلاد - شب بلورین</P>]]></description>
					<pubDate>Fri, 21 Mar 2008 19:35:03 GMT</pubDate>
					<comments>http://shabe-boloorin.blogsky.com/Comments.bs?PostID=103</comments>
          <guid>http://shabe-boloorin.blogsky.com/1387/01/02/post-103/</guid>
				</item>
			
		
	</channel>
</rss>
